تبليغاتX
آب و ادب

آب و ادب
هر آدمی ز رفتن خود ردّپا گذاشت/ اما چرا ز رفتن تو ردّدست ماند


 تعطیل است

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 16:6 ] [ نقطه ] [ ]

کلی حرف دارم برای نوشتن ولی نه فرصت هست نه ضرورت...

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 1:46 ] [ نقطه ] [ ]

استادی پیدا شده توی زندگی این روزهام که سراپاش خلوصه و تواضع و عشق
نمیدونم حسی که در حضورش دارم برا چیه، اما حس میکنم به خاطر همین چیزاشه
تا حالا خلوص رو به چشم به این وضوح ندیده بودم
حضور در در برابر همچین کسایی رو اگه ممکنه براتون رو از دست ندید چون لذتش با هیچی برابری نمیکنه
امیدوارم بتونم شکر نعمتتو به جا بیارم تا جایی که در توانمه،چون شکرش از توانم خارجه، و امیدوارم که قدر این لحظات رو بدونم.

یا علی مددی
همین هدیه از جانب تو بس مرا،گرچه همیشه بیشتر شرمندم کردی و هیچوقت بس نکردی.


[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 20:54 ] [ نقطه ] [ ]
 

دوس داشتین یه سری هم بزنید به این ادرس:

پاتوق اندیشه

 

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 9:46 ] [ نقطه ] [ ]

خیلی وقت بود حاجی از این بازیا با ما نکرده بود.حاجی منظورم خداست.یه بنده خدایی بهش میگفت حاجی.
شبش 2 ساعت بیشتر نخوابیدم .صب جاده ها برفی بود و یکم دیر رسیدم سر کلاس و بچه ها هم همه منتظر.سریع کلاس شروع شد و تا سر اذان ظهر توی کلاس بودم.
سر اذان زنگ زدن بدو بیا جلسه .میگم باشه بعد نماز ظهر.نماز عصرمو نخونده میرم جلسه و بعدش بلافاصله یادم میفته کار بانکی داشتم، برا ثبت نام ابجیمون و تا 1 بیشتر وقت نیست و الان 12 و نیمه.بدو بدو مبرم بانک و ...
ساعت 1 شده ،ناهار نخوردم و باید برم سر کلاس.
تا ساعت 3 کلاس طول میکشه.
از 3 تا 3 و نیم گزارش کارمو تحویل میدم و میرم سر کلاس بعدی.
وسط کلاس داداش جون تماس میگیرن که کجایی،بیا کلیدو بده به من و من با  اینکه استاد کراهت داره ازش اجازه میگیرمو میام بیرون.
یه استاده دیگه تو راه میبینه منو ،میگه همین الان برو  ازمایشگاه و بافت ها رو  فیکس کن  وگرنه خراب میشن.
استاد اینوره داداشم اونور ،به داداشم میگم فعلا منتظر بمون
(توی دلم)
ازمایشگاه سریع کارو تموم میکنم (یه ربه).میام برم پیش برادر که یادم میفته اسم خواهرمو ننوشتم برا کلاس و امروز روز اخره و تا 6 هم بیشتر باز نیستن.ساعت یک ربع به 5،هوا بارونی،ترافیک شدید.
قید داداش رو میزنیم.بهش زنگ میزنم که بگم منتظر نمون ولی گوشیش شارژ تموم کرده و خاموش شده!
از کارگر باید برسم گیشا 1 ساعته با این حجم ترافیک.
سوار تاکسی میشم.روبروی مسجد امیر توی کارگر، ساعت 5 و 10 دیقه ،یادم میفته نماز عصرمو نخوندم...با الله ...اونا تا 6 باز نیستن..نمازم...خدایا...بعد چند ثانیه:
اقا ببخشید من گیشا نمیرم همین جا میشه پیاده شم...
نماز عصرمو توی مسجد میخونم و سریع میام بیرون
(قید اول وقت خوندن مغرب رو میزنم)
همه تاکسی ها از انقلاب پر شدند و اومدن بالا...خدایا...یه نگاه به اسمون بارونیش میکنم...
یه تاکسی خالی داره از وسط خیابون میره و قصد مسافر زدن نداره...سرشو میاره پایین  و بهم میگه :کجا میری؟
میام بگم گیشا ولی میگم :مستقیم تا هرجا رفتی
سوار ماشینم،میگه نمیخاستم مسافر بزنم دارم میرم دنبال پسرم ولی دیدیم تنهایی سوارت کردم
میگم:خدا برام خواست.ممنونم.دیرمه و باید تا 6 برسم گیشا و ماجرا رو میگم
میگه منم با پسرم سر گیشا وعده کردم!!!!
یا الله...
من اون نماز اخر وقته هل هولکیه عصر رو فقط برا این خوندم که حرمت واجب و حرام تو پیش خودم زیر سوال نره!
اما تو برای چی داری اینقد شرمندم میکنی...
توی دلم الان دارم نماز میخونم با تو خدای....من
یا الله...توی دلم دارم گریه میکنم الان با تو خدای ...من
میرسم به موقع گیشا،ثبت نام تموم میشه،داداشم زنگ میزنه میگه :من دیدیم نیومدی بعد 10 دیقه رفتم کتابامو خریدم و الانم توی مسجدم،
زنگ میزنم به همسایمون تا در رو براش باز کنه...
نمیدونم چی بهش بگم ...فقط مدام دارم با تمام سلول هام با تمام وجودم میگم شکرت شکرت شکرت
شرمندتم...تا همیشه...شرمندت بودم و هستم تا همیشه.
....................

فیلم نامه های مجیدی مجیدی رو دیدی...من هم دیدیم هم بازیش کردم!!!!!

بعد نوشت:
الان که بیشتر فک میکنم میبینم این نوع نگاه منه که از پنجره ی فیلم نامه های مجیدمجیدی به قضیه ها نگاه میکنه اما زاویه دید من الزاما زاویه درستی نیس
ولی زاویه ی نگاهمو فعلا که میپسندم تا بعد خدا چه بخواهد.

 

[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 14:17 ] [ نقطه ] [ ]

اینکه هزار بار ناراحتم میکنی بابت یه رفتاری و رو خود نمیارم؟
اینکه فک میکنی همه ی مشکل از جانب منه و من فقط گوش میدم و سکوت میکنم؟
اینکه هر وقت کاسه ی صبرم لبریز میشه یا قرانو برمیدارم یا سجاده پهن میکنم و هیچ وقت بهت نمیگم چرا؟
اینکه گاهی خودم از نگفتن های خودم تعجب میکنم اما بازهم نمیگم و به جاش از صاحبم میخام که وسیع ترم کنه که عمیق ترم کنه که صبورترم کنه که منو گرم در اغوش بکشه و ارومم کنه؟
ولی اینبار اومدم یکم اینجا خودمو خالی کنم.
ای کاش گفتنم فایده داشت تا زبونم باز میشد.
ای کاش حداقل نگفتنم رو میفهمیدی و ...با فهمیدنت سبکم میکردی...
نه اینا چیه دارم میبافم به هم.همون اولیه بهتر بود.باید بیام سراغ خودت و ازت بخام که وسعتم رو زیادتر کنی...که درجه اشباع شدنم رو ببری بالا..بالاتر و بالاتر و بالاتر

............................

خدایا !

   ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان!

                              ای مخاطب آشنای درد های نگفتنی!

                                        اگر بناست بسوزیم، طاقتمان ده! و اگر بناست بسازیم، قدرتمان ده!


[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 2:31 ] [ نقطه ] [ ]
 

بدترین احساس ها این است که حس کنی

 مایه ی سرافکندگی عزیزترینت شده ای...پیش عزیزترین هایش...

.......................

دلم میخاد طوری باشم که ابروی تو ریخته نشه...!
دلم نمیخاد...


 

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 3:55 ] [ نقطه ] [ ]
 

 ای دلِ باخته! این بار کجا می بری ام؟

راه نشناخته این بار کجا می بری ام؟

منم آن فاخته گم شده کوکو خوان

منم آن فاخته...این بار کجا می بری ام؟

هر کجا برده ای ام آب و هوا خوش بوده

یا به من ساخته!... این بار کجا می بری ام؟

ای سواری که سپاهش..که نگاهش...ناگاه

بر دلم تاخته، این بار کجا می بری ام؟

عقل دیوانه که هر بار سر جنگش بود

سپر انداخته این بار، کجا می بری ام؟

بردی آن بار که باری دل و دینم ببری

دل و دین باخته این بار کجا می بری ام؟

..............................

یادت خوش...کجا بردی ام...!

 

[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 20:52 ] [ نقطه ] [ ]
 

میگه این روزا نیستی!

هستم ولی...

ولش کن

.

.

یه سوال هفته پیش اومد تو ذهنم که به به رفتن و نرفتن و بودن و نبدون هم ربط داره

سر کلاس پرتوی نیشسته بودیم استاد گفت همه ی عناصر میرن به سمت کاهش انرژی.چون با کاهش انرژی پایدارتر میشن.تو شیمی دبیرستانم داشتیم .یه  اصل ترمودینامیکی یا شایدم اصل طبیعته!

سوال این بود که

عناصر حرکت میکنن که به انرژی کمتر برسن و پایدار تر بشن؟

یا حرکت باعث میشه انرژی کم بشه و پایدار بشن؟

به عبارت دیگر

کاهش انرژی انگیزه است؟

یا حرکت؟(هستم اگر میروم گر نروم نیستم)(رفتن رسیدن است...)

کودوم یکی علته کودوم یکی اوله کودوم یکی اصله؟

طبیعت همیشه برای من به معلم بوده یه دوست یه الگو یه نشان یه پیامبر یه حجت!چون طبیعت معصومه .طبیعت و تکامل و...همه ی اصول علمی که از تاثیر انسان در امان ماندن. 

 

[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 12:28 ] [ نقطه ] [ ]
 

اول یه توضیح بدم:

کمک هزینه مالی معمولا به ۳ شکل وجود داره:

Research Assistantship (RA)

Teacher Assistantship (TA)

Fellowship یا Scholarship.

TA ها معمولا کلاس‌های حل تمرین یا آزمایشگاه‌ها رو اداره می‌کنند. وقتی شما TA هستید در دانشگاه‌های آمریکا معمولا Tution و Fee رو پرداخت نمی‌کنید و حقوقی می‌گیرید که برای زندگی دانشجویی تقریبا کافیه. برای گرفتن TA شما باید فرم‌های خاصش رو پر کنید و هر ترم درخواست کنید. تخصیص TA معمولا بر اساس اولویت انجام می‌شه و دانشجویان باسابقه دکترا اولویت بالاتری دارند. همچنین اغلب دانشگاه‌ها لازم دارند که شما امتحان صحبت کردن انگلیسی مثل TSE رو داده باشید و نمره لازم رو آورده باشید.
RA به این صورته که شما روی پروژه یکی از استادها کار می‌کنید. استادها معمولا از صنعت یا دولت بودجه می‌گیرند که پروژه‌های تحقیقاتی‌شون رو پیش ببرند. این استاد‌ها برای انجام پروژه‌ها دانشجوهای دکترا (و در برخی موارد فوق‌لیسانس) رو استخدام می‌کنند که براشون کار کنند. استادها معمولا RA رو به دانشجویان خودشون پرداخت می‌کنند. یعنی RA معمولا از طرف استاد راهنمای خود شما ممکنه به شما تعلق بگیره. به همین خاطر لازمه که با اساتیدی که زمینه کاریشون به زمینه کاری شما نزدیکه تماس بگیرید و ببینید آیا مایلند شما رو به عنوان دانشجوی خودشون قبول کنند یا خیر. از نظر مالی RA و TA تقریبا شبیه به هم هستند و اگر RA داشته باشید معمولا Tution و Fee رو پرداخت نمی‌کنید و حقوق هم می‌گیرید. RA در کل از TA بهتره چون شما به هر حال باید روی پروژه دکترا کار کنید و اگر RA بگیرید دیگه نیازی به تدریس ندارید و برای کار پروژه خودتون حقوق می‌گیرید.
TA و RA اغلب به دانشجویان دکترا تعلق می‌گیره.
Fellowship و Scholarship به صورت جایزه است که به دانشجویان ممتاز تعلق می‌گیره. این جایزه‌ها از طرف دانشگاه یا دانشکده پرداخت می‌شه و فرمول چندان مشخصی نداره و هر دانشگاه یا حتی دانشکده‌ای شرایط خاص خودش رو بر تخصیص این‌ها داره و مبلغ‌شون هم چندان مشخص نیست.

در آمریکا (و گاهی کانادا) اگر روی ویزای F-1 باشید اجازه ندارید بیشتر از ۲۰ ساعت در هفته کار کنید. به همین خاطر چه RA چه TA یک مدت کاری مشخص داره و حداکثرش می‌تونه ۲۰ ساعت باشه. اگر هر دو رو هم با هم بگیرید باز باید مجموع زمان کاری هر دو تا حداکثر ۲۰ ساعت بشه. اصطلاحا به کاری که ۲۰ ساعت در هفته باشه استخدام ۵۰٪ گفته می‌شه و اگر ۱۰ ساعت باشه استخدام ۲۵٪. حقوق استخدام ۲۵٪ نصف استخدام ۵۰٪ هستش. اون چیزی که بهش می‌گن Full fund یعنی این که شما tuition و fee دانشگاه رو پرداخت نکنید و به صورت ۵۰٪ هم استخدام شده باشید. حالا این ۵۰٪ ممکنه ترکیبی از TA و RA باشه یا این که فقط یکی از این دو تا باشه.

ضمنا بعضی از دانشگاه‌ها اجازه نمی‌دهند که شما در یک زمان هم RA باشید و هم TA، حتی اگر TA یا RA شما کمتر از ۵۰٪ باشه.

.....................

چه ربطی داشت از اینا گفتم؟ربطش اینه که امروز روز اول TA ازمایشگاه شدنم بود خیلی هم خوش گذشت
کلی خندیدیم با بچه ها
البته قصد ما کمک هزینه تحصیلی نبود.قصد ما یه دم استاد دیدن بود واسه توصیه نامه و یه سابقه ی کاری تو دانشگاه تهران واسه اپلای(اگه خدا بخواد)گرچه خیلی بیشتر از این حرفا چیز یاد میگیری و البته ۱۰۰تا دوست جدید هم پیدا میکنی که از این به بعد هی میخان بهت سلام کنن و اشکال بپرسن و نگران باشن و...
درکل خوش گذشت و باحال ترین کسی که بهش برخوردم محمد مهدی مهدیان بود یه دانشجوی شیطون که هرچی من حرف میزدم تیر تیر با رفیقش میخندیدن .حالا چرا؟چون اولش که وارد کلاس شدم بهم  تیکه پروندن که بیا هم گروهی ما شو تنها نباشی منم خندیدم ،ولی بعد که حضور غیابشون کردم یکم اولش ترسیدن و بعدشم تیر تیرشون شوروع شد
اخخخخخخخخی .خوشحالم و پر از انرژی...تو هم خوشحال باش و بخند همین الان.یالا دیگه...بخند،بلند بلند...منو نیگا نکن،بخخخند
سایت دانشگاهم میگه میخاد سایتو ببنده باید برم

 

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 16:49 ] [ نقطه ] [ ]
 

خواستگار دختر درخت بود.
درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟

دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها ... اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید. آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید .

.........................

دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.
درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است .
درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم .
دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندم بیاموزم.
دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟
درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.
درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟
دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری.
دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی.
درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست.
درخت گفت: نه پدری نه مادری . من کس و کاری ندارم.
دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.
درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت. دختر خندید و گفت:
سایه ات از سرم کم مباد !
و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.

روز دختر پساپس تبریک به دخترانی که عاشق رهایی اند که پرنده اند...


 

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 10:19 ] [ نقطه ] [ ]
 


اگر خداوند حی لا یزال اب را برای همه ی عناصر هستی، اسباب حیات و زندگی قرار داده است، توزیع و تقسیم ان را به دست چه کسی سپرده است؟
خداوند متعال در عالم، مقام رفیع سقایت را به چه کسی اختصاص داده است؟
و به تشنه گان همه قرون و اعصار، نشانی کدام دست ها را داده است؟

 

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 10:9 ] [ نقطه ] [ ]
 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.


ادامه مطلب
[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 9:58 ] [ نقطه ] [ ]
 

وقتی که تو بر اسب سوار می شوی ماه باید پیاده شود از استر اسمان.

ماه اگر در روز طلوع کند،از جلای خودش می کاهد.این چه ماهی است که رنگ از رخ روز می زداید و با

ظهورش روشنایی روز را کم رنگ می کند!؟

 

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 9:37 ] [ نقطه ] [ ]
 

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

 

[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 22:12 ] [ نقطه ] [ ]
 

کجاست؟!

به کدام خانه سر زده است ؟

دلم تنگ است...و گلویم پر از بغض.

کاش دلم اینقدر تنگ نبود که جایی برای تو نداشته باشد

کاش...

+++

[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 16:35 ] [ نقطه ] [ ]
 

تو یا انسان -به معنای متعالی ان-نیستی و یا همیشه مسئول سخنی هستی که باری، به هر دلیلی، به زبان اورده یی.

"گفتیم و گذشت" فرزند ناجوان مردی است.

....................

اتش بدون دود/جلد۱
نادر ابراهیمی

 

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 23:36 ] [ نقطه ] [ ]
 

فقط ۴ ماه مونده تا کنکور ارشد!ومن خیلی خیلی کم خوندم
از مهر دیگه باید یکم سخت گیری کنم
واحدهامو یه جوری برداشتم که ۴ روز هفته رو  کلاس نداشته باشیم ،بریم پیست!پیست خردوانیمنظورمو که میفهمین؟!


 

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 20:49 ] [ نقطه ] [ ]
 

ورودی وادی السلام ثانی ام.

طلبه ای روی سکو نشسته و میگوید...مخاطبش هم زانو بغل کرده، جوانی روی زمین

نیت میکنم و ۷ قدم برمی دارم:
شهید محمدعلی حیدری/محل شهادت:جزیره مجنون/۲۲ ساله

شهید ،شاهدی برای ما
محمد ،نشان دهنده ی راه
علی ،...
حیدر،...
مجنون ، سرانجامش

زمین نه جای ماندن است که گذرگاه رفتن است
هیچ شنیده ای کسی در گذرگاه رحل اقامت کند؟!
.................

اگه تونستی سه نقطه ها رو خودت پر کن.

 

[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 18:9 ] [ نقطه ] [ ]
 

 

[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 1:3 ] [ نقطه ] [ ]
 

به هر کس به اندازه ی ظرف وجودش باید لطف کرد...!

نه بیشتر

نه کمتر.

کمترش کم لطفیه

بیشترش اسرافه

 

[ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 22:55 ] [ نقطه ] [ ]
 

به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و زیر لب گفت : " دیگه هیشکی هیشکی نمی تونه دستاتو ببُره

 

برگزیده اشکواره ی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی

..........................

مریم کمالی

[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 23:5 ] [ نقطه ] [ ]

شاید باورتون نشه ولی من دفه ی اولم بود که طلا و مس رو میدیدم از تلویزیون(اصفهانی کی پول به سینما میده؟!)

هربار اومدیم بریم ببینیم با یه دوستام نشد

حتی دوستم سی دیشم گرفت اورد ببینیم اما نشد(توجه کنین اصفهانی پول بالای سی دی هم نمیده!)

تا اینکه پخش شد از تلویزیون

اخر فیلم خیلی به دلم نشست

اگه دوست داشتین کلیک کنین و گوش بدین (البته با گوش دل و جان...)

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://nardeban.persiangig.com/audio/tala%26mes.wma

...........................

لینک صوت از   http://sfo.blogfa.com/post-175.aspxا

بعدنوشت(۱۷ شهریور):توجه کردین این پستو پست قبلیش خیلی اتفاقی در مورد مس و طلا شد...


[ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 21:2 ] [ نقطه ] [ ]
 

میگفت*:

خلوص است که عمل  مسی تو را زر میکند و اگر نباشد هیچ ...

خلوص یعنی اینکه عملت را جز برای حضرتش انجام ندهی و باز هم بدانی که این عمل در پیشگاهش هیچ ارزشی ندارد و بنابراین انتظار هیچ پاداشی حتی از جانب خدا نداشته باشی

این بی ارزش دانستن عمل در پیشگاهش به عملت ارزش میدهد

وخدا وعده کرده است که اجر عمل عمل کنندگان را ضایع نخواهیم کرد.

۳ تا داستان هم تعریف کرد در این باب که ما خلوص داریم یا نداریم...بعدا براتون میگم

.................

ایت الله ناصری*

خدایا مرا از غیر خود چنان رها کن که جز با تو انس نگیرم و جز با تو خشنود نشوم...

 

 

[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 0:50 ] [ نقطه ] [ ]
 

چه والامقام و بلند مرتبه است حسین، که عباسش را در استانه ی عروج عاشورا، از مسجدالحرام سیر داد به مسجدالاقصای کربلا -که بارکنا حوله لنریه من ایاتنا-

وچه هماهمت و بلند اشیان است عباس که با دو بال عشق و ادب به سوی اسمان هفتم دنی فتدلی پر کشید و در مقام قرب حسین، یه منزلتی بی بدیل رسید و در قابی از قوس بازوان حسین، ماوا گرفت
و قاب قوسین او ادنی

و حمد و سپاس از ان پروردگار عشق است

سلام بر معشوق    سلام بر عاشق     و سلام بر عشق

 

 

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 0:35 ] [ نقطه ] [ ]
درباره وبلاگ

دست مرا بگیر نه با دست، با پرت

بی دست کربلا نظری جان مادرت
امکانات وب